صفحۀ اصلی  >  نمایش مطلب  > 

 


از اولین ملاقات تا آخرین ملاقات

روزنامه نشاط هم بسته شده بود. حياط روزنامه پر بود از روزنامه نگاران و خبرنگاران، چه از حلقه شمس و چه از ديگر روزنامه ها. تا آن روز احمد بورقاني را از نزديک نديده بودم ولي هميشه و در هر حال و هر جا صحبت از او بود. وقتي از در حياط آمد تو و چند نفري دوروبرش بودند، يک راست آمد سراغ من و گفت؛ «ديگه از دست شما وکلا هم کاري برنمياد.» برايم جالب بود. با او روبه رو نشده بودم اما معاون مطبوعاتي وزير ارشاد دوران اصلاحات از ميان همه گذشت و يک راست سراغ من آمد و به درستي به من فهماند که دوره وکالت و اعمال قانون براي مطبوعات تمام شده است. غرق عرق بود. خيس خيس، معلوم بود که با ديگران صحبت کرده و به نتيجه نرسيده. وزير آن زمان در لبنان يا سوريه بود و يک اظهارنظر او داغي شده بود براي مجموعه شمس الواعظين. مدتي بعد او استعفا داد و عمر کاري امثال خود را به اندازه عمر چريک در حال مبارزه دانست که تفنگ به دوش، شش ماهي بيشتر عمر نمي کند. ديگر احمد بورقاني نام آشنايي بود که هرازگاهي از من مي خواست وکالت بعضي از افراد را قبول کنم. مانده بودم از طيف گسترده اطرافيانش. فلان چاپخانه دار گرفتاري داشت.

فلان ناشر درمانده بود، حتي فلان پيمانکار که هيچ سنخيتي با خط مشي احمد نداشت ولي هر کس که از دفتر احمد بورقاني به دفترم مي آمد، مي شد برق خوشحالي را در چشمانش ديد. همه او را احمد مي ناميدند. چگونه مردي بود اين بزرگمرد با دل دريايي خود که همه کس را مي پذيرفت. وقتي شمس الواعظين همان شب بسته شدن «نشاط» روزنامه «توس» را درآورد، هر چند مدتي نپاييد و توس هم به دنبال نشاط و جامعه رفت نوبت به عصر آزادگان رسيد. بعد از چند شماره دادگاه معروف شمس الواعظين شروع شد؛ دادگاهي که ديگربار تکرار نخواهد شد يا حداقل آرزو مي کنم تکرار نشود. براي اولين بار سردبير و نويسنده روزنامه يي بدون اينکه در متن قانون آمده باشد که مي شود او را محاکمه کرد، به محاکمه کشيده شد. تا قبل از اصلاحيه سال 1379 قانون مطبوعات، تنها مديرمسوول مانند همه جا در مقابل نوشته هاي روزنامه مسوول بود ولي هنوز قانون تغيير نکرده بود که شمس الواعظين را به محاکمه کشيدند تا آن روز که قرار بازداشت او صادر شد. دادگاه به اصطلاح مطبوعات در مجتمع شهيد بهشتي قرار داشت. هنوز اين ميزان کنترل و نظارت بر ورود و خروج به مجتمع ها که بعضاً دل آدم مي گيرد که چرا بعد از 32 سال وکالت، جواني 20ساله به خود اجازه مي دهد کيف و جيب و تمام هيکلت را جست وجو کند وجود نداشت.

پله ها را که مي گرفتي و سرراست بالا مي رفتي در طبقه سوم، دادگاه مطبوعات بود و قاضي اين شعبه تازه مي رفت نامي در ميان جامعه براي خود دست و پا کند و محاکمه شمس الواعظين آغاز اين راه بود. چه محاکمه جنجالي که حتي هيات مديره کانون وکلا براي ديدن دادگاهي جنجالي به عنوان تماشاچي وارد دادگاه شدند. پايان جلسه يکي از روزهاي محاکمه بود که شمس بازداشت شد. به اتفاق مامور به حياط مجتمع هدايت شديم. ساعت ها از تعطيلي مجتمع گذشته بود. در حياط مجتمع شهيد بهشتي يک دستگاه ماشين پيکان با لب و لوچه آويزان قرار داشت.

مامور هدايت شمس به زندان به طرف ماشين رفت و راننده پشت فرمان قرار گرفت، سوئيچ را چرخاند و ماشين روشن نشد. کار به هل دادن کشيده شد. من و محمود شمس، وکيل و موکلي که بايد راهي زندان مي شد، ماشين را هل داديم و يکي از عکاسان روزنامه از اين صحنه عکس گرفت و فردا اين عکس چاپ شد. آن روزها مثل امروز هر کس وب سايتي نداشت. اما اينترنت تازه مي رفت جاي خود را در ميان فضاي مجازي باز کند. اين عکس آنقدر در سايت ها تکرار شد و در روزنامه هاي درون مرزي و برون مرزي چاپ شد تا احمد بورقاني را به خنده واداشته بود وقتي صدايش را از آن سوي سيم شنيدم که مي گفت؛ «ديدي گفتم دوره شما وکلا تمام شده. نه اينکه نمي توانيد از موکل خود دفاع کنيد بلکه بايد ماشيني که او را به زندان مي برد، هم هل بدهيد.»

مجلس ششم با همه افت و خيز خود هر اثري که داشت يا نداشت، احمد بورقاني را کشف کرد. يک بار خواستم به ديدارش در مجلس بروم. ممکن نشد و وقت ما با هم نمي خورد تا اينکه يک روز به کميسيون اصل نود دعوت شدم و حالا فرصت مناسبي بود که با احمد خوش و بشي بکنم. مثل هميشه يک کتاب دستش بود انگاري دست او عادت داشت که هميشه کتابي را با خود حمل کند. هم اکنون اين کتاب روبه رويم است؛ ترجمه نهج البلاغه از سيدجعفر شهيدي. حالا که کتاب را نگاه مي کنم، به فاصله اندکي هم استاد دکتر جعفر شهيدي مترجم نهج البلاغه و هم احمد بورقاني اهداکننده نهج البلاغه به من درگذشته اند. کمتر مناسبتي مي شد که احمد در آن حضور نداشت. گويي او آماده بود در مواقع سختي مثل بيماري يا مرگ يار و پاي هميشگي باشد. روزي که ناباورانه عمران صلاحي درگذشت در حياط خانه هنرمندان احمد را با پالتوي معروفش که هر زمستان مي پوشيد، ديدم. به اشاره يي به طرفش رفتم. در طول مراسم با هم بوديم. جمله يي از عمران صلاحي گفت و همه را به تلخندي دعوت کرد. مي گفت صلاحي مي گفت من از همه ويرانه تر و خراب ترم اما اسم مرا گذاشته اند عمران.

تا آخرين ملاقات که حکايتي است اين کار احمد. مهران قاسمي که در اوج جواني و نشاط و تازه مي رفت در عرصه قلم چهره شود، ناباورانه پر کشيد. همه آمده بودند. خيابان کريمخان زند جلوي روزنامه اعتماد ملي و تشييع جنازه. آن روز احمد چه کرد. به احمد مسجدجامعي زنگ زد يا ديگران زنگ زدند که خود را به سرعت به روزنامه رساند. در طبقه بالا نشستي برگزار شد و احمد پيشنهاد داد به عنوان عضو شوراي شهر براي بچه هاي روزنامه قطعه يي در بهشت زهرا اختصاص پيدا کند. احمد دنبال حرف خود را گرفت. با احمد مسجدجامعي سراغ مديرعامل وقت بهشت زهرا آقاي رضاييان رفت. روزي برفي و سرد، و احمد باز هم با همين پالتوي معروف خود. نمي دانم چرا وقتي احمد اين پالتو را مي پوشيد، ياد قهرمان داستان هاي روسي مي افتادم و يک بار اين را به احمد گفتم. به خنده گفت لابد قهرمان داستان قمارباز داستايفسکي است و هر دو خنديديم. آن روز احمد در سکوتي که هيچ رنگي نداشت با همت احمد مسجدجامعي و آقاي رضاييان مديرعامل وقت بهشت زهرا، قطعه يي مناسب را در بهشت زهرا براي اهالي مطبوعات دست و پا کرد و بعداً شوراي شهر هم ظاهراً بر اين انتخاب صحه گذاشت. يک نفر آنجا دفن شده بود؛ برادر عباس سليمي نمين و دومين نفر مهران قاسمي. احمد با پايش با نرمه برف هاي زمستاني بازي مي کرد.

شايد داشت بغض در گلوخفته اش را به نوعي مهار مي کرد. رابطه سهام بورقاني با مهران قاسمي در روزنامه اعتماد ملي رابطه يي صميمي بود و سهام با چشمان اشک آلود و ناباورانه ناظر دفن رفيق خود بود و احمد نمي خواست اشک او را که ده ها بار همه ديده بودند در اين جمع ببيند. به من گفت دوري بزنيم و از جمع بچه ها جدا شديم. خورشيد با نور کم رمق خود فضاي بهشت زهرا را غم آلودتر کرده بود و احمد ناگهان بغضش ترکيد و با گريه و خنده گفت؛ خدايا شکرت، بچه ها هم صاحب خانه آخرت شدند. رو کرد به من و گفت؛ «ديگه خيال مان راحت شد حداقل بچه ها در آخرت سرپناهي پيدا کردند هر کس که قلمش گرفت و دق مرگ شد يک راست مي آوريدش اينجا.»

هنوز داغ رفتن ناگهان مهران قاسمي که احمد او را در بهشت زهرا خانه دار کرده بود تازه بود که دوستي- که هر کجا هست پايدار باشد - با اشک به من زنگ زد که احمد هم رفت و پيامک پشت پيامک بود که از طريق موبايل از دور و نزديک مي رسيد. حرکت کرديم به طرف خانه احمد، محله قاسم آباد، خيابان اشراقي. لازم نبود دنبال آدرس بگرديم. از ميدان امام حسين مي شد چهره هاي آشنا اما گريان را ديد که سواره و پياده به طرف خانه احمد در حرکت بودند. خدا کند اين پيام ها و اين رفتن ها دروغ باشد. دلت مي خواست همه دروغ بگويند حتي پيامک ها. اواسط خيابان کوچه يي که خانه احمد بود و يک بار او را تا دم خانه رسانده بودم، حکايت از وقوع حادثه يي داشت که ديگر بايد باورش مي کرديم.

طيف افرادي که راه پله پر از کتاب خانه محقر معاونت مطبوعاتي جمهوري اسلامي، نماينده مردم تهران، عضو هيات رئيسه مجلس شوراي اسلامي را بالا و پايين مي رفتند نشان از بزرگي احمد داشت؛ او که پشت پا به هر چه بود و هست زده بود. او که با رنوي معروف خود با آن هيکل خوش اندام و بزرگ، نماد بزرگي و دنيا را کوچک شمردن بود.

خانه اش هم جلوه يي از زندگي او بود غرق در کتاب. هر گوشه کتابي و به جرات مي گويم لاي هر کتاب، کاغذي که معلوم بود احمد چگونه با ولع به کتاب خود مي رسيد. بورقاني يا همان احمد که مال همه بود رفت با انباني از خاطرات که براي همه گذاشت. هر کس با احمد آشنا باشد، مي تواند ساعت ها از خاطرات خوش خود با او بگويد. اما بغض فروخفته اش را در زمان خاکسپاري مهران قاسمي هيچ گاه فراموش نمي کنم و هرگز باور نداشتم که سومين خفته در قطعه يي که او خود براي اهالي قلم دست و پا کرده بود، احمد بورقاني باشد. همه اهالي قلم به همت او صاحب خانه شدند در گوشته يي از بهشت زهرا. او همه را صاحب خانه کرد طرفه اينکه بعد از مهران قاسمي خود اولين مستاجر ابدي آنجا بود.

( چاپ شده درضمیمه اعتماد/ سه شنبه 13 بهمن ماه 1388/ 17 صفر1431/ 2 فوریه 2010/ تحت عنوان قصه خانه دارکردن روزنامه نگاران دربهشت زهرا/ شماره 2167)

تاریخ: 13/11/1388
نویسنده :  
[لینک به این مطلب]

نظرشما (0)

 
 


109